تنهاترین
برای دل خودم
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشته ای اما حال که به آن دعوت شده ای؛ تا میتوانی "زیبا برقص" نمیتونم - بغض گلوم نمیذاره ....... نمیذاره که حرفهای ناتومو بگم بلکه دلم سبک بشه . همش این مدت یه حادثه ی جدید . . . یه جوری حالمو میگیره هی راه زندگیمو با همون منوال شادیها و اعتماد بنفس قبلی ادامه میدم اما انگاری خدا باز امتحانم میکنه . . شایدم مصلحت و تقدیر زندگیمه و خودم نمیدونم ولی میدونین گاهی جور کردن شرایط برای آدم سخت میشه میخوام کم نیارم و تسلیم شرایط نشم ... سعی میکنم تسلط بر حاکمیت زمان را حفظ کنم . . . با این حال بازم گاهی نیاز میشه یه جای خلوت مث کوه پیدا کنی و از ته دل داد بزنی اما بازم صدات منعکس میشه . . . دادمیزنم دیگه امیدی هست باز صدایی بر میگرده و بهم میگه هست - هست - هست پس چیکار کنم که کم نیارم؟ میگن جای پای خدا تو زندگیه آدما هست . . . واقعا هست؟ تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد. اگراز ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید روشنایی تنم راکه نشان از بحر است به تو خواهم بخشید اگر از تنگی چشم دگران،از زمزمه ها می ترسی جداازدگران به تو خواهم پیوست خویش را در تو نهان خواهم ساخت،تاتوازمن باشی که اگر آمدنت قصه پوچی باشد من نورا ای همه ی بودونبود تا دم مرگ نخواهم بخشید! ********************** امروز به پایان می رسد از فردا برایم چیزی نگو! من نمی گویم فرداروزد یگری است فقط می گویم تو روزی دیگرهستی توفردایی... همان که باید به خاطرش زنده بمانم! درتفریق وجمع وضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت... چه خبرمارو نمیبینید خوشحالید مگه نه؟ حالا دیگه خیلی بی معرفت شدید بهم سر نمی زنید.آخه چراحالا من نمی اپم ممنون ازرسپینای گلم ازاینکه بهم سر زدن زمستان آخر گذشت آنگاه که غرور کسی راله میکنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی، آنگاه که شمع امیدکسی راخاموش میکنی، آنگاه بنده ای رانادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت رامی بندی تاصدای غرورش را نشنوی، آنگاه که خدارامی بینی وبنده خدارانادیده می گیری، مخواهم بدانم،دستانت رابسوی کدام آسمان درازمی کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نمازمی گزاری که دیگران نگزارده اند؟ درهوای طلوع چشمانت، امشب از انتظارخواهم مرد درسکوتی که ازتولبریزاست، بادلی بیقرار خواهم مرد درزمستان آرزوهایم، باخیال توزنده ام اما مثل پاییزخسته وزردم، تابیایدبهارخواهم مرد آسمان دلم مه آلوداست، چشم هایم دوباره بارانی ناامیدازتمام فرداها، درهمین شام تارخواهم مرد من کویرم ولی توچون ابری، تشنه ام من تومثل بارانی تاتوازآسمان فرودآیی، من دراین شوره زار خواهم مرد گرنمانی کنارچشمهایم، درغروبی گرفته خواهی دید پشت دروازه های قلب تو، برسرچوب دار خواهم مرد روزگارم حکایت درداست، ای سراپاغرور باورکن! بی تومن درشبی جنون آمیز، باغمی ریشه دار خواهم مرد آرزوهام سرودن غزلی است که سکوت تورافروریزد شبی ازالتهاب وغم ندیدنت، روی تکه سنگی نزار خواهم مرد می کشم روی دوش خسته خود، کوله باری زیاس وبی تابی عاقبت سربه زیروبغض آلود، زیراین کوله بارخواهم مرد نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه بلندترین شبش یلدا باشد شیشه می شکند و زندگی می گذرد.نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت. من اگر دخترنفرین شده ی اندوهم اگرازنسل گلی هرزه به روی کوهم توهمان آدمک چوبی پیمان شکنی که فقط لایق آتش زدنی... من دراین دنیا خوشم تودرآن اوج که هستی خوش باش من به عشق توخوشم توبه عشق هرکه هستی خوش باش زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار ميكشند. خيلي سريع براي كساني كه ميترسند. خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگيناند. خيلي كوتاه براي كساني كه شاداند. ولي براي كساني كه عاشقاند زمان جاودانگي دارد آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که شبها در کنار عکس من خاطرات کهنه را مو به مو از بر کنی لیکن این دل با تمنای نگاهی پی گوشی شنواست!!! آنکه زیباتر سخن میگوید, کسیست که زیباتر هم می اندیشد و آنکه بهترین تعبیر را برای ادای مفهومی یا احساسی برگزیده است, کسیست که آن مفهوم و احساس را به بهترین گونه اش, تلقی کرده است. نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار. زندگي با همه وسعت خويش مسلک ساکت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست اضطراب و هوس و ديدن و نا ديدن نيست زندگي خوردن و خواببيدن نيست زندگي جنبش و جاري شدن است زندگي کوشش و راهي شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي که خدا ميداند ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش اگه دنياي ما دنياي سنگه بدان سنگيني سنگ هم قشنگه اگر عاشق شدن هم يك گناه که چه طعمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی (( د ی د ا ر )) اگر ماندی یک به یک فاصله ها رو بردار شاید دوستت بدارند بعد از من اما نه به اندازه ی من ! یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش ۲ یا ۳ ماه بیشتر زنده نیست، یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که به هم نمیرسند، یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست، و یاد گرفتم که هر چه عاشق تری تنها تری . ازشیشه نبودیم کهباسنگ بمیریم تقصیرکسی نیست که اینگونه غریبیم شایدکه خداخواست که دلتنگ بمیریم
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي
♥ اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
![]()
![]()
وفاطی عزیز
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

ABOUT

